زندگی، باران، عشق و درخت همه با هم زیباست.....
اگر بلبل روی شاخسار درختی نخواند باران معنایی به وسعت آسمان نخواهد داشت...... اگر عشق نباشد چه کسی احساس باران را خواهد یافت ..........................................................
" هنر،قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند ، که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود. "
" من تهران خودمان را دوست دارم. هرچه میخواهد باشد ، باشد. من دوستش دارم وفقط در آن جاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می کند . آن آفتاب لخت کننده وآن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بد بخت مفلوک بد جنس فاسد را دوست دارم . "
" اگر عشق ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ای است . "
" نزدیک به هزار صفحه سناریو نوشتم که یک فیلم بسازم . ولی می ماند برای سال بعد . می ترسم که زودتر از آنچه که فکر می کنم بمیرم و کار هایم نا تمام بمانند . "
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید " سهراب سپهری "
فروغ فرخ زاد به سال 1313 در تهران متولد شد . کودکی اش در شادی و بازی با عروسک و قصه های مادر گذشت ، مثل همه ی بچه های دنیا . تا اینکه به هفت سالگی رسید . مدرسه شروع شد . شروع مدرسه همراه با درس و مشق بود . فروغ در سال های تحصیل همزمان با درس و مشق کتاب و شعر می خواند . او خیلی شعر می خواند به همین دلیل خیلی زود شروع کرد به سرودن شعر. فروغ می گوید : "من وقتی 13 یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوقت چاپ نکردم . به هر حال یک وقتی شعر می گفتم همینطور غریزی در من می جوشید . روزی دو سه تا توی آشپزخانه ، پشت چرخ خیاطی . همینطور می گفتم چون همینطور دیوان بود که پشت سر دیوان می خواندم و پر می شدم. "
فروغ فرخ زاد پس از تمام کردن دوره ی دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت.
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی و خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم
هر دم به بیرون ، خیره می گشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم
آرام می بارید
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
فروغ در این شعر با حسرت از دوره ی مدرسه یاد می کند. بعد از دبیرستان به تدریج خواندن شعر با سرعت حجم بیشتری ادامه می یابد تا اینکه کم کم شروع به سرودن شعر می کند .
فروغ فرخ زاد در 16 سالگی با آقای پرویز شاپور ازدواج می کند و به همراه او راهی اهواز می شود. در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر می شود . روز و شب فروغ یا به خواندن شعر و یا سرودن می گذشت . این چیزی بود که همسرش از آن خوشش نمی آمد . یک سال بعد فروغ صاحب پسری به نام کامیار شد . و سال بعد از آن از همسرش جدا شد . بر اساس قانون سرپرستی فرزندش به همسرش رسید. فروغ که عاشق بچه اش بود حتی حق دیدنش را نداشت . یعنی او 16 سال تمام ، تا آخر عمر ، فرزندش را ندید . به خاطر همین فروغ از این قانونی که در آن بی عدالتی بود ، خیلی ناراحت بود.
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند ،
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
فروغ فرخ زاد که دیوانه وار بچه اش را دوست داشت ، برای جبران کمبود او ، بیشتر به شعر پناه برد . از این به بعد شعر همه چیز فروغ شد. او می گوید: " شعر برای من مثل پنجره ای است که هر وقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود. من آنجا می نشینم ، نگاه می کنم ، آواز می خوانم ، داد می زنم، گریه می کنم ، با عکس درخت ها قاطی می شوم و می دانم که آن طرف پنجره یک فضا است و یک نفر می شنود ، یک نفر که ممکن است دویست سال بعد باشد . "
فروغ فرخ زاد در سال 1331 یعنی در هجده سالگی اولین مجموعه ی شعرش را با نام "اسیر" منتشر کرد. بعد از این کتاب فروغ فرخ زاد ، نیما یوشیج را شناخت . نیما یوشیج معروف است به پدر شعر نو یا جدید ایران . در همین دوره آثار شاعرانی چون احمد شاملو ، لاهوتی و گلچین گیلانی را نیز کشف می کند. این شاعران باعث می شوند که فروغ راه خود را در سرودن شعر پیدا کند .
فروغ در سال 1336 مجموعه ی شعر دیوار و در سال 1338 کتاب عصیان را منتشر کرد و سرانجام در سال 1341 کتاب تولدی دیگر را منتشر کرد . کتابی که در آن سرودن اشعارش ، از نو متولد شده است . تولد دیگر حاصل چهار سال کار فروغ است . فروغ می گوید : " وقتی که به کتاب تولدی دیگر نگاه می کنم متأسف می شوم . حاصل چهار سال زندگی ! خیلی کم است . من تنبل هستم ، خیلی تنبل هستم... . "
سرانجام فروغ بهترین کتابش را منتشر کرد . کتاب نا تمام " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " فروغ با این اثر خود توانست بزرگترین شاعران زمانش را متعجب کند . شاملو می گوید : " فروغ از شاعران بلند آوازه ی جهان بزرگتر است . "
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به کار های سینمایی جلب شد و در شرکت "گلستان فیلم " به کار پرداخت . فروغ می گوید : " سینما برای من یک راه بیان است . اینکه من یک عمر شعر کفتم دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله ی بیان است . من از سینما خوشم می آید . " اولین کار فروغ مونتاژ فیلم " یک آتش " به کارگردانی ابراهیم گلستان بود . فروغ در چند فیلم دیگر به عنوان های مختلف کار کرد . در سال 1341 فیلم " خانه سیاه است " را ساخت . فیلم درباره ی جزامی های ساکن روستایی در اطراف تبریز است . این فیلم در سال 1342 جایزه ی بهترین فیلم مستند را در آلمان غربی گرفت .
فروغ فرخ زاد سر انجام در سن سی و سه سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف ، جان سپرد و در روز چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند ، برف شروع به باریدن کرد :
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها و دیروز ها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در می کم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
فروغ فرخ زاد را در گور می نهند . برف همه جا را سفید می کند .
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخ زاد با اینکه بیش از سی و سه سال عمر نکرد ، ولی با سروده هایش جاودانه ماند . به قول خود او سال ها و قرن ها بعد شعرهایش را خواهند خواند. او همیشه زنده است :
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصل سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و دف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشار نیست به آرامش
سی و نه سال است که فروغ فرخ زاد در خواب ابدی فرو رفته است . " روحش شاد "
به قلم پدر دوست عزیزم مهتاب